|
|
|
|
|
خیلی ها می گن بزرگترین حس وجودی من نفرته!! نمی دونم! شاید راست بگن... آره
نسبت به خییییییییلی چیزها تو این دنیا نفرت دارم, شاید تعداد اون ها حتی
از تعداد چیزهایی که بهشون عشق می ورزم بیشتر هم باشه!!! متنفرم... * متنفرم... از هرچی دین و مذهب تو دنیا متنفرم... خصوصا اسلام!! نمی دونم آدم ها کی قرار متوجه بشن که این ذهن اونهاست که مذاهب و ادیان و خدا رو به وجود آورده نه بالعکس!!! کی قراره فکر کنند به اینکه این ادیان نیستند که اون ها رو هدایت می کنند بلکه ذهن اون هاست که به دین ها شکل می ده و تو طول تاریخ هزاران مدل دین و مذهب به شکل ها و رنگ های مختلف به وجود آورده!! کی می خوان بفهمند من نمی دونم... * متنفرم... از اسلام به عنوان کثیف ترین و وقیح ترین دین دنیا متنفرم (ببخشید اگه قراره چیزهایی بخونید که حس می کنین بهتون توهین شده, این به من مربوط نیست من دارم در بلاگم درمورد چیزهایی که ازشون نفرت دارم می نویسم و اینی که می گم یکی از مهمترین هاشه)... یعنی به جرات می تونم بگم کثیف ترین، خونخوارترین، زن باره ترین، هوس بازترین و وطن فروش ترین آدم های دنیا توسط همین دین تربیت شدند و از مروجین همین دین بودند و هستند!!! در مورد نفرتم از این مزخرف ترین ابداع بشر حرف زیاد دارم بزنم ولی فعلا جاش نیست فرصت لازمه! * متنفرم... از "اکثر" مردهای روی زمین، نه ایرن، متنفرم... البته بیچاره ها خیلی تقصیر ندارند زیر دست اسلام تربیت شدند که انقدر کثیف بار اومدند!! اصلا پرویی و خودخواهی رفته تو خونشون... جزئی از وجودشون شده که فکر کنند زن ها به خاطر اون ها خلق شدند... زن ها خلق شدند که به اون ها خدمت کنند و غرایز جنسی سیری ناپذیر اون ها رو رفع کنند... زن ها خلق شدند فقط برای اینکه کارهای حقیرانه زندگی اون ها رو انجام بدند! ( در مورد این مورد هم بخوام حرف بزنم یک سال حرف دارم) * متنفرم... از خیلی از زن ها متنفرم... زن هایی که با حقارت و کوته بینی خودشون به این مردها اجازه میدند سالیان سال این جوری فکر کنند... زن هایی که خودشونُ مثل یک سگ می بینند و شوهر رو صاحبشون... زنهایی که براشون بدیهیه که برای همون مواردی که گفتم خلق شدند...زن هایی که هیچ وقت سعی نکردند بیشتر از اون چیزی که خونه ننه باباشون بهشون یاد دادند یاد بگیرند. * متنفرم... از تمام قوانین آشغال ضد زن در ایران متنفرم... قوانینی که یه مشت مرد آشغال ریختند و یه مشت مرد آشغال تر از اون ها اجراش می کنند. قوانینی که کوچکترین حرمت و شخصیتی برای زن قائل نیست! البته تعجب نداره این اسلامه که دست اون آشغال ها رو باز گذاشته برای گذاشتن چنین قوانین تبعیض آمیزی!! بگذریم... * متنفرم... از تمام حکومت های دنیا متنفرم... متنفرم چون هییییییییییییچ کدومشون برای خدمت به مردمشون نیست که سر کار هستند. تماما شارلاتان هایی هستن که برای رسیدن به قدرت و ثروت با هر دوز و کلکی که هست راس کار اومدند و با تحمیق مردم کشورشون روز به روز به قدرت و ثروتشون اضافه می کنند. * متنفرم... از تمام مرزهای بی معنی جغرافیایی متنفرم... مرزهایی که با زیاد شدن تعدادشون کشورهای بیشتری تولید می شه و آدم های روز زمین از هم دورتر می شند! از هم بیشتر فاصله می گیرند... با هم غریبه تر می شند... * متنفرم... از تمام آدم های کثیفی که حیوون های روی زمین رو به هر طریقی چه عمدا و چه سهوا اذیت می کنند متنفرم! * متنفرم... از آشغال های حاکم بر ایرانم متنفرم... باز هم به جرات می تونم بگم تو طول تاریخ بشریت کثیف تر و خائن تر و وطن فروش تر از آدم هایی که تو این 30 سال بر ایران حکومت کردند وجود نداشته... و باز هم اگه یه کم دقت کنیم می بینیم که این هم از صدقه سر اسلامه!!!!! البته آره شما که راست میگین اسلام اصلش که اینجوری نیست که، اینا بد اجراش کردند و ازش سو استفاده کردند!!!بگذریم... * متنفرم... از هرچی آدم دورو و دروغ گو ِ متنفرم... چیزی که به وفووووووووووووور این روزها اطرافمون پیدا میشه. * متنفرم... از آرتریت رماتوئید متنفرم!!! *متنفرم... از اینکه زندگی فقط بشه شامل کارهایی تکراری که آدم بالاجبار و بدون کوچکترین علاقه ای مجبور باشه انجامشون بده متنفرم!!! * متنفرم... از بچه ی زر زروی لجباز به خصوص اگه دختر بچه ی 4 5 ساله باشه متنفرم!!! * متنفرم... از اینکه کسی بهم بگه عاشقتم متنفرم... ترجیح می دم این جمله ی مسخره رو به زبون نیاره و اگر همچین حسی داره فقط داشته باشه، توی دل خودش... تا اینکه 3 سال شبانه روز بهم بگه عاشقتم بعدم خیلی ساده تر از شاشیدن، جلوی روی خودم به کسی دیگه بگه عاشقتم!!!!! خنده داره برام... یاد آوری خیلی چیزها چنان نفرتی توی وجودم به وجود میاره که حتی قابل بیان نیست. * متنفرم... الان دیگه به جرات می تونم بگم ازت متنفرم! * متنفرم... از معلم کلاس دوم دبستانم متنفرم. * متنفرم... از بعضی دلسوزی های خودم در مورد آدم هایی که به هیچ عنوان لیاقتش رو نداشته و ندارند متنفرم. * متنفم... از انتظار کشیدن متنفرم. * متنفرم... از یک سری از خصوصیات خودم متنفرم... از اینکه زود عصبانی میشم، از اینکه توقعم از کلمه ی دوستی خیلی زیاد تر از بقیه است، از اینکه گاهی با نزدیک ترین کسام هم نمی تونم حرف بزنم، از اینکه گاهی اوقات رفتارم جوریه که بقیه بهم می گن مغرور ولی خودم نمی دونم کدوم رفتار و برخوردمه، از اینکه گاهی با مامانم جوری برخورد می کنم که ناراحت میشه متنفرم. در آخر * متنفرم... از اینکه اییییییین همه نفرت توی وجودم داشته باشم متنفرم! معلوم نیست... |
||
|
|
|
|
|
...
تو دفترچۀ زندگییت آدم های زیادی هستند. آدم هایی که یه روز از یه گوشۀ این دنیای عجیب به طریقی وارد زندگیت میشن و آدم هایی که یه روزی، یه جوری بالاخره از زندگیت خارج میشن. این وسط یه سری آدم های دیگه هستند، آدم هایی که برای تو همیشه بودند و هستند. که وقتی رفت یهو اون موقع متوجه نشی که بود. وقتی رفت تازه حسرت نخوری که چرا بودنش برات عادت شده بود. وقتی رفت تازه متوجه نشی که بودنش چقدر حیاتی بود. وقتی رفت صدها ای کاش به ذهنت نیاد. وقتی رفت تازه از دیدن جای خالیش بفهمی که چه بخش بزرگی از زندگیت بود. وقتی رفت تازه بفهمی که چقدر دوستت داشت. وقتی رفت تازه بفهمی که چقدر دوستش داشتی. وقتی رفت تازه اون موقع بفهمی که با نبودش چقدر پشتت خالیه. وقتی رفت...
شاید بودن تو هم برای خیلی ها همینجوری عادت شده باشه. شاید تو هم وقتی رفتی.......
* این هفته یک ساله که تو رفتی و هنوز هیچ کسی باور نکرده نبودنت رو. |
||
|
|
|
|
|
مشتي كه محكم گره كردي رو يه كم باز مي كني... دونه دونه دونه از منفذ كوچيكي كه تو زندون مشتت پيدا كردند بيرون مي ريزند! نسيم خنكي مياد و تو ساعت هاست خيره شدي. * خنكاي شن هايي كه روش نشستي حس هاي آشنايي برات داره. *در مقابل... يك عظمت بيكران كه سرشار از جوشش و حركته... حتي تو آروم ترين لحظه هاش هم از حركت باز نمي ايسته! شايد اين امواج هم از راه هاي دور و بعدِ طي سفرهاي طولاني ميان و ميان تا در آغوش اين شن ها پناه بگيرند... * چشم هات رو مي بندي و در حالي كه تو تاريكي آرامش بخش شب روي شن ها دراز كشيدي بوي دريا رو استشمام ميكني... سبك ميشي... انگار تو يك لحظه تمام سياهي ها و زشتي هايي كه تو ذهن و دلت سنگيني ميكرده از بين ميره و فقط كسايي كه دوستشون داري به ذهنت ميان. خاطرات خوب دونه دونه از منفذي كه پيدا كردند بيرون ميان و تو ذهنت رژه ميرن. خوب مي دونم كه چرا انقــــــــــــــــــــــــــــدر عاشق دريام.
|
||
|
|
|
|
|
صدتا... شایدم سیزده... شایدم هفت... نه کمتر از این حرفهاست. دو تا کافیه! دو تا آینه که روبروی هم قرار گرفتند. بدون هییییچ زاویه ای! می دونی چی میشه! از بازی های زمان دبستان می دونی چی میشه! اگر وسطش بایستی 100ها تو از روبرو و پشت سرت تکرار می شند. همگی مثل هم... همگی خود تو... شایدم شبیه تو! وقتی بر می گردی و پشت سرت و نگاه می کنی میبینی صدها مثل تو هستند که دارند پشت سرشون نگاه می کنند. به روزهای رفته. به روزها و آینه های تکرار تو که هرچی از تو دورتر می شند کوچک و کوچکتر می شند. ولی وقتی بر می گردی و به جلوت نگاه می کنی همه دارند به تو نگاه می کنند. آره این آینه های جلویی هستند که از تو تقلید می کنند، نه تو از تکرارهای قبلی... ............. ولی قسمت اسف بار قضیه اینه که همه چی تکراره!
خیلی سخت و تلخ وقتی یکی برات مهمه... وقتی نگرانشی... وقتی دوست داری کمکش باشی... همدمش باشی... ولی نمی تونی. چرا! چون اونم مثل توئه! سخته با تمام وجودت بخوای کمک کنی و نتونی... سخت تر از اون اینه که دلت بخواد مثل گذشته ها ساده و روون اون چیزایی که تو دلت میگذره رو بنویسی و نتوی!!!
"بگذار امروزت آنچنان زیبا باشد که آینه های آینده از امروز تو تکرار کنند، نه تو از تلخی آینه های گذشته" |
||
|
|
|
|
|
خیلی بد ِ وقتی آدم یهو نفرتش نسبت به یه سری چیزا گُل می کنه. یهو حس های مزخرفی که کلی زحمت کشیده بود از خودش دور کنه، همه مثل ارواح ِتوی کارتون ها بیان بالا سرش دائما بگردن! نمی دونم این اوضاع تا کی قراره ادامه پیدا کنه... هرروز یه حس احمقانه ای بهم میگه کلی حرف نگفته تو دلم دارم که می خوام بریزم بیرون... یادش بخییییییییر... راسته که می گن آدما وقتی فشار روشون بیشتره و آرامششون کمتر، راحتتر حرف دل می زنن. *p.s : - حالا که چی! خوب اینا رو هم نمی نوشتی دیگه!!! |
||
|
|
|
|
|
آرومم... آرامشی که خیــــــــــــــــــــلی وقت بود ازش دور بودم. با اطمینان می تونم بگم آرامش رو با هیچ چیزی تو دنیا نمیشه عوض کرد. ![]() ازت ممنونم...... |
||
|
|
|
|
|
آی آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید! یک نفر در آب دارد می سپارد جان یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید آن زمان که مست هستید از خیال دست یا بیدن به دشمن آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید که گرفتستید دست ناتوانی را تا توانایی بهتر را پدید آرید آن زمان که تنگ می بندید بر کمرهاتان کمربند در چه هنگامی بگویم من؟ یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان آی آدمها! که بر ساحل بساط دلگشا دارید نان به سفره، جامه تان برتن یک نفر در آب می خواند شما را موج سنگین را به دست خسته می کوبد باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده سایه هاتان را ز راه دور دیده آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان، بی تابیش افزون می کند زین آبها بیرون گاه سر، گه پا آی آدمها! او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز می پاید میزند فریاد و امید کمک دارد آی آدمها که روی ساحل آدرام، در کار تماشایید! موج می کوبد به روی ساحل خاموش پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش می رود نعره زنان؛ وین بانگ باز از دور می آید: "آی آدمها!" و صدای باد هر دم دلگزاتر در صدای باد بانگ او رهاتر از میان آبهای دور و نزدیک باز در گوش این نداها: "آی آدمها!"... نیما یوشیج |
||